آرین

شیرین تر از عسل

خیلی وقته نیومدم کلا وبلاگ نویس تنبلی هستم امیدوارم بعد پشیمون نشم که چرا از دوران کودکی گل پسرم کم نوشتم .

آرین جان ما هم حسابی آقا شده تا حدی که به شدت بهش بر میخوره اگه بهش بگی کوچولو

به هیچ وجه زیر بار نمیره که کوچولو هستش و راجع به شغل آینده اش هم فکر کرده و خیلی مصمم میگه که میخوام هواپیما بشم (در واقع منظورش خلبانه).

شیرین و دوست داشتنی من منتظر یلداست و با توجه به اینکه چند شب دیگه یلداست هیجانات گل پسر ما هم بیشتر و بیشتر میشه هر شب.

سه ماه پاییز رو مهد کودک رفته و این هفته به دلیل سرماخوردگی ناجوری که گرفته بود نتونست مهد بره خدا رو شکر الان بهتره ولی صداش هنوز گرفته اس و خیلی بامزه شده (کلفت و دورگه شده خخخخ).

گاهی اوقات از مهد ماجراهای بامزه ایی برامون میگه و حسابی ما رو سر کیف میاره

مثلا چند روز پیش از بحثی که با دوستانش در مهد راجع به دارو کرده بودند برای ما تعریف میکرد

- یکی از بچه ها گفته داروی تلخ هر کی بخوره می میره بعد یکی دیگه گفته نه من داروی تلخ خوردم خوش مزه بود ولی آب پشت سرش خوردم

 

چند وقت پیش ظاهرا برا مهدشون بازرس قرار بود بیاد و مربی اومده بود اینا رو متوجه کنه . آرین اینطورتعریف کرد :

- خانم مربی گفته مهمان قراره بیاد اگه خوب جواب ندید اخراج میشید (یاد بچگی خودمون به خیر)

 

محرم رو هم پشت سر گذاشتیم با اینکه سر و صدای هیئت کوچه و سایر دردسراش برای من و همسرم عذاب بود ولی آرین کلی کیف کرد و ما رو مجبور کرد براش یه تبل کوچیک بخریم و هر شب بابا رو مجبور میکرد ببرش تو هیئت .

یه شب تو هیئت به باباش گفته بود :

- بابا حستم (خستم)

- خب تبل رو بده من برات بگیرم

- نه تبل حسته نیست من حستم

بابا هم خودش و تبلش رو بغل کرده بود

 

یه شبم تو خونه صدای نوحه خوان میومد که میگفت خاک عالم شد بر سرم و ...

که آرین به من گفت : مامان چرا حرف بد میزنه

من : حرف بد نزده ؟؟!!

آرین : گفت خاک بر سرت

 

 یه شب خیلی خسته بود جلو تلوزیون خوابش برد ما هم بردیم گذاشتیم تو تختش در این مسیر بیدار شد و گفت :

- مامان قصه

- عزیزم بخواب شب بخیر

- مامان شب بخیر ولی قصه

بعد هم در آنی خوابش برد

 

 

 

پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393| 0:0 |آزاده| |

مدت طولانیه که پستی نذاشتم .

امروز اومدم که یکم از اوضاع و احوالمون بگم اول اینکه آرین خیلی شیطون شده و حسابی از سر و کولمون بالا میره ماشاا... پر حرف و پر انرژی

حسابی کلافه هستم از بعضی از کاراش خیلی خارج از کنترل شده البته ظاهرا اقتضای سنشه و چاره ایی ندارم جز اینکه بشینم و صبر کنم که این دوره هم بگذره .

حالا که انقدر از خرابکاریها و اذیتهاش میگم خوبه که بگم حسابی هم شیرین کاری میکنه و یه وقتایی خیلی بامزه میشه نقاشی های خیلی خوشگلی میکشه و بازی های خلاقانه اختراع میکنه.

حرفای گنده میزنه و در توجیه کردن خرابکاریهاش یه پا استاد تشریف داره.

دوران عجیبی رو میگذرونیم یه اتفاق مهم تا 40 روز دیگه قراره بیوفته اگه نتیجه منفی باشه که هیچ زندگی روال عادیشو طی می کنه ولی اگه مثبت باشه همه چی عوض میشه یه جورایی یه تولد مجدد خواهیم داشت.

دعا میکنم که هر آنچه که اتفاق میوفته عاقبت به خیری به دنبال داشته باشه و خدای مهربان کمکمون کنه.

 

چنتا از بحثای آرین :

 

امروز میگه :مامان خدا کجاس ؟

تا من میام جواب بدم دوباره میپرسه : تو آسمونه؟

بهش گفتم همه جا هست بیشتر تو قلب آدماس واسه همینه که هیچ وقت تنها نمیشیم چون همیشه با ماس . گفتن این حرف ظاهرا خیلی بهش چسبید چون وقتی باباش اومد واسه اونم تعریف کرد که خدا تو قلبمونه

 

 

 صبحانه در حال خوردن یه لیوان شیره که یهو میگه :

-         مامان من شام نمیخورم

-         چرا عزیزم ؟

-         آخه میخوام لاغر شم

-       

بعد از ناهار همون روز از بس خورده بود با حال ناراحت میگه مامان یه بالش بیار دراز بکشم الان میترکم 

 

 

دوشنبه سیزدهم مرداد 1393| 23:52 |آزاده| |

دارم کم کم مرد شدنت رو میبینم 

در اون لحظاتی که

سوالاتی رو ازم میپرسی و من توش میمونم که چی باید جواب بدم

حرفایی که میزنی و خاطراتی که برام تعریف میکنی با کوچک ترین جزییاتش

**********

دقیق شدنت در حالات و روحیاتم رو دیوانه وار دوست دارم

وقتی ازم میپرسی "داری به چی فکر میکنی؟"

و دقیقا در اون لحظه من در حال فکر کردنم 

**********

وقتی کتابهات رو دستت میگیری و بدونه اینکه از نوشته هاش سر دربیاری لم میدی و غرق در مطالعه میشی


وقتی که کلمات نا آشناییی رو میشنوی و زیر لب زمزمه میکنی و مزه مزه اش میکنی تا شاید ازش سر دربیاری


وقتی از قدم زدن و گپ زدن باهات لذت میبرم و تصمیم میگیرم کار هر روزه ام بشه


لحظاتی که می خوای انتخابی بکنی و در جواب سوالم میگی "دارم فکر میکنم"


وقتی صبح از خواب بیدار میشی و با نگرانی میگی پوشکم خیسه؟


وقتی تلفن رو جواب میدی ؟

وقتی سلام میکنی و دست میدی

وقتی خونه رو برای تولدم تزیین میکنی

و اگه بخوام از تمام این وقتی ها بنویسم شاید تا صبح باید نوشتن رو ادامه بدم

تمومش میکنم چرا که بعد از نوشتن همین مقدار هم از لذت بزرگتر شدنت سرشارم.


دوستت دارم مرد کوچک و دوست داشتنی ام


یکشنبه هفدهم شهریور 1392| 23:52 |آزاده| |

این روزا پسرم خیلی آقا شده رفتارهاش باعث تعجبم میشه سوالای جالبی ازم میپرسه

- چرا عصابانی هستی؟

- چرا با من قهری ؟

- تخم بلدرچین از کجاش میاد؟!

- در مورد قسمتای خصوصی بدنش می پرسه و واقعا من نمی دونم چی باید جواب بدم

- بابا چرا میره سر کار؟

- در مورد اکثر کلمات از میخواد معنیشو براش بگم

- و ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد گرفته که خودش تنها تو اتاقش بخوابه و باعث خوشحالیه برام چون بدونه هیچ زحمتی این اتفاق افتاد و یه جورایی انگار خودشم تمایل داشت به تنها خوابیدن .

و همینطور خودش دیگه مسواک میزنه و اگه من یادم بره فوری یادم میندازه که مسواک نزدم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دکتر یسری آزمایش برای چک سالانه آرین نوشته که شامل آزمایش خون هم میشد چند روز من انجامشو به تاخیر انداختم آخه همش استرس داشتم که چطوری ازش خون بگیرن ، چقدر اذیت بشه و چقدر داد و بی داد کنه.

بالاخره روز موعود رسید و رفتیم آزمایشگاه .

اولش با خودم گفتم بهتره بهش نگم تا لحظه آخر که قراره چی بشه ولی بعد منصرف شدم و براش توضیح دادم که قراره ازش خون بگیرن و برای این کار یه آمپول کوچولو رو به دستش میزنن و یکم درد داره دردشم به اندازه یه نیشگونه و یه جایزه هم تایین کردم که اگه همکاری کنه بهش میدم.

تو فرصتی که نوبت ما بشه استرس تو نگاهش مشخص بود و میدیدم که هر چند لحظه یه بار از خودش نیشگون میگیره که میزان درد رو تخمین بزنه (قربونش برم)Valentine smiley 159.

بلاخره نوبت ما شد و پسرم مثل یه مرد رو تخت دراز کشید و حتی آخ هم نگفت و تا چند روز من براش ذوق میکردم و از شجاعتش قصه ها می گفتم و تعریف ها میکردم.

تو ادامه مطلب هم از شیرین زبونی هاش نوشتم که تمامی نداره.


ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392| 0:26 |آزاده| |

میدونم هنوز خیلی کوچولویی

شاید نوشتن حرفام در حال حاضر بی فایده باشه اما مینوسیم واسه روزایی که قد کشیدی و  خوندن یاد گرفت خلاصه آقا بشی برای خودت

مینویسم برای اینکه بدونی وقتی کوچولو بودی چه حسی بهت داشتم و چه حرفایی دلم میخواسته بهت بگم

همینطور مینویسم برای خودم تا هیچ وقت یادم نره چی تو سرم میگذشته تو دوره های مختلف سنیت .




ادامــﮧ مطلب
شنبه نوزدهم مرداد 1392| 0:49 |آزاده| |

بطری آب معدنی رو بهش دادم رنگ کنه بعد از اینکه رنگ کرد آورد داد به من و منم برای اینکه تشویق بشه کلی تعریف کردم و یه شاخه گل توش گذاشتم .

چند لحظه بعد با غرور و لبخند اومد کنارم و گفت :

-مامان به آرین بگو دستت درد نکنه

-دستت درد نکنه

- خاش میکونو

                          

----------------------------------------------------


تازگی ها صاحب قلک شده دوتا سکه بهش دادم که بندازه تو قلکش

بعد از اتمام عملیات رو به من میگه

- پول بده ماشین بابا آتیش گرفت قلک بیارم درستش کنیم

من

آرین

ماشین بابا

                    

-----------------------------------------

با خواهرم می خوام تلفنی حرف بزنم از اتاق میاد بیرون با قیافه حق به جانب

- دوباره گوشی رو گرفتی دستت؟!

 من  




------------------------------------------------------------------


هر شب عادت داره قبل از خواب بوس میده به باباش و شب بهخیر و خلاصه کلی برنامه دارن

یه شب هر کار میکردم نمیومد  بخوابه میگم چرا نمیای جواب میده

- بابا ماچ و موچ نمی کونو


---------------------------------------------------------

امروز ظهر باباش خواب بود منم تلوزیون میدیدم اومده با صدای آروم میگه

- صداش کم کن الان بابا بیدار میشه




پنجشنبه هفدهم مرداد 1392| 18:50 |آزاده| |

چند روز پیش باباش خواب دیده بود که رفته مشهد و شروع کرد به تعریف خوابش برای آرین

آرین بعد از اینکه به دقت گوش داد و خواب باباش تموم شد گفت:

کاش آرین پیش بابا لالا میکرد میرفت مشهد.




ادامــﮧ مطلب
دوشنبه چهاردهم مرداد 1392| 15:24 |آزاده| |

سلام

بازم مثل همیشه من یه مامان تنبل بودم و مدت زیادیه که نیومدم وبلاگ پسرمو آپ کنم .حالا اومدم با یسری خبر و عکس از آرین کوچولوی نازم

اردیبهشت ما یه سفر مشهد رفتیم سفر خوبی بود خوش گذشت و پر از تجربه بود دیدن باغ وحش مشهد و سوار شدن به قطار فکر کنم برای آرین جالبترین قسمتش بود.

حالا که هوا گرم شده من با خودم فکر کردم بهتره رفتن به مهد رو تا پایان تابستون تعطیل کنیم و آرین هم مثل بقیه بچه ها خونه باشه البته قراره دنبال کلاس تابستونی باشم براش فعلا که فقط از تفریحات خونگی استفاده میکنه و حسابی با هم سر گرم هستیم .

راستی از اعضای جدید خانوادمون بگم مممممممم ۲ تا بلدر چین خوشگل به خانواده م اضافه شده و ما الان ۵ نفره زندگی میکنیم  با وجود اینکه همسر محترم مخالف بود که بلدرچین بخریم ولی نتونست در مقابل من و آرین مقاومت کنه و تسلیم شد . خیلی خوشگل هستن هر چی بگم کم گفتم نکته جالب اونجاس که یه نر و یخ ماده هستن و هر روز یه تخم به ما هدیه میدن وووووووووووووی

همسر عزیزم خبر نداره که تو فکر خرید حیوانات دیگه ایی هم هستم البته الان نه زمستون که بشه .

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه جز اینکه خدا رو شکر همه چی بر وفق مراده و پسر کوچولوم خیلی شیطون شده خیلی که میگم یعنی خییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییییییییییییییی.


ادامه مطلب هم عکس داریم


ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه سی ام خرداد 1392| 16:14 |آزاده| |

سال 91 تموم شد و با اومدن سال جدید گل پسر منم یه سال بزرگ تر شده 6 فروردین امسال تولدش بود و مثل پارسال بازم رفتیم باغ پرندگان

اما اینبار بیشتر بهش خوش گذشت امسال  پسر خاله گلش محمد هم با ما بود یه هفت سین گردی کوچولو هم کردیم منم تو خونه قبل از رفتن یه کیک خوشمزه درست کردم بعد از برگشتن رفتیم خونه طبقه بالا پیش دایی و آقا و مامان جوجو (به مامانم میگه مامان جوجو این لفظیه که خود مامان دوست داشته آرین بهش بگه ) و کیک رو نوش جان کردیم ممممممممم.

یه تولد مختصر اما مفیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد


از نوروز براتون بگم که اونم خدا رو شکر خوب بود .امسال سال ماره و لحظه سال تحویل حدود ساعت یه ربع به 3 ظهر بود تو اون لحظه گل پسری ما تقریبا 10 دقیقه بود که خواب ظهرشو شروع کرده بود می خواستم نزارم بخوابه ولی دیدم بد اخلاقی میکنه دیگه راحتش گذاشتم تخت گرفت خوابید همون وسط حال جاشو نزدیک هفت سین انداختم قربونش برم.


سه روز بعد از سال تحویل از خونه زدیم بیرون به همراه خانواده خواهرم و رفتیم به سمت قصر شیرین و تا حدود ساعت 9 شب بیرون بودیم یه سفر یه روزه که خیلی هم خوش گذشت.


راستی آرین یه مدته که مهد کودک میره خیلی براش خوب بوده و من واقعا راضی هستم البته ایام عید رو نرفته و الان چند روزه دوباره از نو شروع به مهد رفتن کرده و خیلی من راضی هستم ازش پسمل فوق العاده خوبی هستش خدارو شکر

یه چیز بامزه هم تعریف کنم

چند روز پیش آیفون زنگ زد پسرم بدو رفت که درو وا کنه رفت روی یکی از مبلا و با هزار زحمت خودشو به آیفون رسوند و

گفت :الو

دایی از پشت در صداشو عوض کرد (کلفت تر کرد)و گفت : آرین باز کن

یهو دیدم آرین با ترس آیفون رو گذاشت و رو به من گفت مامان آدابه

من: بله ؟چی شد ؟پسرم کی بود؟

آرین: گاب(گاو)!!

من:  :-ا


به امید روزای خوبتر و خاطرات شادتر

راستی عکس هم داریم تو ادامه مطلـــــــــــــــــــب



ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392| 0:54 |آزاده| |


اول پست قبل نوشتم پاییز اومد حالا می نویسم پاییز رفت و یه ماه از زمستون هم در حال تموم شدنه هنوز برف نباریده ولی هوا خیلی سرده ممکنه امشب یا فردا شب چشممون به جمالش روشن شه .

خدا رو شکر همه چی آرومه (من چقدر خوشبختم [نیشخند]) امسال خبری از سرما خوردن های وحشتناک و تب کردنای وحشتناکتر نبوده به جز چنتا سرماخوردگی کوچولو

چند وقت پیش داشتیم در مورد شغلا باهاش کار می کردم من چون قبلا ازش می پرسیدم دوس داری چیکاره شی ؟ اونم می گفت دُتُر یا همون دکتر خودمون

بهش گفتم: آرین دوست داری دکتر شی؟

یهو خیلی جدی  گفت : نه

منم که بد جور تو پوزم خورده بود [تشویش] گفتم: پس چیکاره می خوای بشی ؟

جواب داد : قنقان (دندان پزشک )

ذوق مرگ شدم از شغل آیندش [رضایت] هههههههههه

آخه چند وقت پیش رفته بودیم دندان پزشک مثل اینکه خیل توجه ش جلب شده البته بعد بهش فهموندم که دندون پزشک هم دکتر حساب میشه الان دیگه کسی اگه بگه دکتر می شی ؟ اول می گه بله بعد میگه قنقان (همزمان دستشم تو دهنش)


راستی یه قصر بازی نزدیک خونمون درست کردن حسابی خوش خوشان آرین شده [نیشخند]

چهارشنبه بیستم دی 1391| 15:12 |آزاده| |


[-Design-]