X
تبلیغات
آرین





آرین

شیرین تر از عسل

دارم کم کم مرد شدنت رو میبینم 

در اون لحظاتی که

سوالاتی رو ازم میپرسی و من توش میمونم که چی باید جواب بدم

حرفایی که میزنی و خاطراتی که برام تعریف میکنی با کوچک ترین جزییاتش

**********

دقیق شدنت در حالات و روحیاتم رو دیوانه وار دوست دارم

وقتی ازم میپرسی "داری به چی فکر میکنی؟"

و دقیقا در اون لحظه من در حال فکر کردنم 

**********

وقتی کتابهات رو دستت میگیری و بدونه اینکه از نوشته هاش سر دربیاری لم میدی و غرق در مطالعه میشی


وقتی که کلمات نا آشناییی رو میشنوی و زیر لب زمزمه میکنی و مزه مزه اش میکنی تا شاید ازش سر دربیاری


وقتی از قدم زدن و گپ زدن باهات لذت میبرم و تصمیم میگیرم کار هر روزه ام بشه


لحظاتی که می خوای انتخابی بکنی و در جواب سوالم میگی "دارم فکر میکنم"


وقتی صبح از خواب بیدار میشی و با نگرانی میگی پوشکم خیسه؟


وقتی تلفن رو جواب میدی ؟

وقتی سلام میکنی و دست میدی

وقتی خونه رو برای تولدم تزیین میکنی

و اگه بخوام از تمام این وقتی ها بنویسم شاید تا صبح باید نوشتن رو ادامه بدم

تمومش میکنم چرا که بعد از نوشتن همین مقدار هم از لذت بزرگتر شدنت سرشارم.


دوستت دارم مرد کوچک و دوست داشتنی ام


نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 23:52 توسط آزاده|

این روزا پسرم خیلی آقا شده رفتارهاش باعث تعجبم میشه سوالای جالبی ازم میپرسه

- چرا عصابانی هستی؟

- چرا با من قهری ؟

- تخم بلدرچین از کجاش میاد؟!

- در مورد قسمتای خصوصی بدنش می پرسه و واقعا من نمی دونم چی باید جواب بدم

- بابا چرا میره سر کار؟

- در مورد اکثر کلمات از میخواد معنیشو براش بگم

- و ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد گرفته که خودش تنها تو اتاقش بخوابه و باعث خوشحالیه برام چون بدونه هیچ زحمتی این اتفاق افتاد و یه جورایی انگار خودشم تمایل داشت به تنها خوابیدن .

و همینطور خودش دیگه مسواک میزنه و اگه من یادم بره فوری یادم میندازه که مسواک نزدم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دکتر یسری آزمایش برای چک سالانه آرین نوشته که شامل آزمایش خون هم میشد چند روز من انجامشو به تاخیر انداختم آخه همش استرس داشتم که چطوری ازش خون بگیرن ، چقدر اذیت بشه و چقدر داد و بی داد کنه.

بالاخره روز موعود رسید و رفتیم آزمایشگاه .

اولش با خودم گفتم بهتره بهش نگم تا لحظه آخر که قراره چی بشه ولی بعد منصرف شدم و براش توضیح دادم که قراره ازش خون بگیرن و برای این کار یه آمپول کوچولو رو به دستش میزنن و یکم درد داره دردشم به اندازه یه نیشگونه و یه جایزه هم تایین کردم که اگه همکاری کنه بهش میدم.

تو فرصتی که نوبت ما بشه استرس تو نگاهش مشخص بود و میدیدم که هر چند لحظه یه بار از خودش نیشگون میگیره که میزان درد رو تخمین بزنه (قربونش برم)Valentine smiley 159.

بلاخره نوبت ما شد و پسرم مثل یه مرد رو تخت دراز کشید و حتی آخ هم نگفت و تا چند روز من براش ذوق میکردم و از شجاعتش قصه ها می گفتم و تعریف ها میکردم.

تو ادامه مطلب هم از شیرین زبونی هاش نوشتم که تمامی نداره.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 0:26 توسط آزاده|

میدونم هنوز خیلی کوچولویی

شاید نوشتن حرفام در حال حاضر بی فایده باشه اما مینوسیم واسه روزایی که قد کشیدی و  خوندن یاد گرفت خلاصه آقا بشی برای خودت

مینویسم برای اینکه بدونی وقتی کوچولو بودی چه حسی بهت داشتم و چه حرفایی دلم میخواسته بهت بگم

همینطور مینویسم برای خودم تا هیچ وقت یادم نره چی تو سرم میگذشته تو دوره های مختلف سنیت .




:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 0:49 توسط آزاده|

بطری آب معدنی رو بهش دادم رنگ کنه بعد از اینکه رنگ کرد آورد داد به من و منم برای اینکه تشویق بشه کلی تعریف کردم و یه شاخه گل توش گذاشتم .

چند لحظه بعد با غرور و لبخند اومد کنارم و گفت :

-مامان به آرین بگو دستت درد نکنه

-دستت درد نکنه

- خاش میکونو

                          

----------------------------------------------------


تازگی ها صاحب قلک شده دوتا سکه بهش دادم که بندازه تو قلکش

بعد از اتمام عملیات رو به من میگه

- پول بده ماشین بابا آتیش گرفت قلک بیارم درستش کنیم

من

آرین

ماشین بابا

                    

-----------------------------------------

با خواهرم می خوام تلفنی حرف بزنم از اتاق میاد بیرون با قیافه حق به جانب

- دوباره گوشی رو گرفتی دستت؟!

 من  




------------------------------------------------------------------


هر شب عادت داره قبل از خواب بوس میده به باباش و شب بهخیر و خلاصه کلی برنامه دارن

یه شب هر کار میکردم نمیومد  بخوابه میگم چرا نمیای جواب میده

- بابا ماچ و موچ نمی کونو


---------------------------------------------------------

امروز ظهر باباش خواب بود منم تلوزیون میدیدم اومده با صدای آروم میگه

- صداش کم کن الان بابا بیدار میشه




نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 18:50 توسط آزاده|

چند روز پیش باباش خواب دیده بود که رفته مشهد و شروع کرد به تعریف خوابش برای آرین

آرین بعد از اینکه به دقت گوش داد و خواب باباش تموم شد گفت:

کاش آرین پیش بابا لالا میکرد میرفت مشهد.




:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 15:24 توسط آزاده|

سلام

بازم مثل همیشه من یه مامان تنبل بودم و مدت زیادیه که نیومدم وبلاگ پسرمو آپ کنم .حالا اومدم با یسری خبر و عکس از آرین کوچولوی نازم

اردیبهشت ما یه سفر مشهد رفتیم سفر خوبی بود خوش گذشت و پر از تجربه بود دیدن باغ وحش مشهد و سوار شدن به قطار فکر کنم برای آرین جالبترین قسمتش بود.

حالا که هوا گرم شده من با خودم فکر کردم بهتره رفتن به مهد رو تا پایان تابستون تعطیل کنیم و آرین هم مثل بقیه بچه ها خونه باشه البته قراره دنبال کلاس تابستونی باشم براش فعلا که فقط از تفریحات خونگی استفاده میکنه و حسابی با هم سر گرم هستیم .

راستی از اعضای جدید خانوادمون بگم مممممممم ۲ تا بلدر چین خوشگل به خانواده م اضافه شده و ما الان ۵ نفره زندگی میکنیم  با وجود اینکه همسر محترم مخالف بود که بلدرچین بخریم ولی نتونست در مقابل من و آرین مقاومت کنه و تسلیم شد . خیلی خوشگل هستن هر چی بگم کم گفتم نکته جالب اونجاس که یه نر و یخ ماده هستن و هر روز یه تخم به ما هدیه میدن وووووووووووووی

همسر عزیزم خبر نداره که تو فکر خرید حیوانات دیگه ایی هم هستم البته الان نه زمستون که بشه .

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه جز اینکه خدا رو شکر همه چی بر وفق مراده و پسر کوچولوم خیلی شیطون شده خیلی که میگم یعنی خییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییییییییییییییی.


ادامه مطلب هم عکس داریم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 16:14 توسط آزاده|

سال 91 تموم شد و با اومدن سال جدید گل پسر منم یه سال بزرگ تر شده 6 فروردین امسال تولدش بود و مثل پارسال بازم رفتیم باغ پرندگان

اما اینبار بیشتر بهش خوش گذشت امسال  پسر خاله گلش محمد هم با ما بود یه هفت سین گردی کوچولو هم کردیم منم تو خونه قبل از رفتن یه کیک خوشمزه درست کردم بعد از برگشتن رفتیم خونه طبقه بالا پیش دایی و آقا و مامان جوجو (به مامانم میگه مامان جوجو این لفظیه که خود مامان دوست داشته آرین بهش بگه ) و کیک رو نوش جان کردیم ممممممممم.

یه تولد مختصر اما مفیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد


از نوروز براتون بگم که اونم خدا رو شکر خوب بود .امسال سال ماره و لحظه سال تحویل حدود ساعت یه ربع به 3 ظهر بود تو اون لحظه گل پسری ما تقریبا 10 دقیقه بود که خواب ظهرشو شروع کرده بود می خواستم نزارم بخوابه ولی دیدم بد اخلاقی میکنه دیگه راحتش گذاشتم تخت گرفت خوابید همون وسط حال جاشو نزدیک هفت سین انداختم قربونش برم.


سه روز بعد از سال تحویل از خونه زدیم بیرون به همراه خانواده خواهرم و رفتیم به سمت قصر شیرین و تا حدود ساعت 9 شب بیرون بودیم یه سفر یه روزه که خیلی هم خوش گذشت.


راستی آرین یه مدته که مهد کودک میره خیلی براش خوب بوده و من واقعا راضی هستم البته ایام عید رو نرفته و الان چند روزه دوباره از نو شروع به مهد رفتن کرده و خیلی من راضی هستم ازش پسمل فوق العاده خوبی هستش خدارو شکر

یه چیز بامزه هم تعریف کنم

چند روز پیش آیفون زنگ زد پسرم بدو رفت که درو وا کنه رفت روی یکی از مبلا و با هزار زحمت خودشو به آیفون رسوند و

گفت :الو

دایی از پشت در صداشو عوض کرد (کلفت تر کرد)و گفت : آرین باز کن

یهو دیدم آرین با ترس آیفون رو گذاشت و رو به من گفت مامان آدابه

من: بله ؟چی شد ؟پسرم کی بود؟

آرین: گاب(گاو)!!

من:  :-ا


به امید روزای خوبتر و خاطرات شادتر

راستی عکس هم داریم تو ادامه مطلـــــــــــــــــــب



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 0:54 توسط آزاده|


اول پست قبل نوشتم پاییز اومد حالا می نویسم پاییز رفت و یه ماه از زمستون هم در حال تموم شدنه هنوز برف نباریده ولی هوا خیلی سرده ممکنه امشب یا فردا شب چشممون به جمالش روشن شه .

خدا رو شکر همه چی آرومه (من چقدر خوشبختم [نیشخند]) امسال خبری از سرما خوردن های وحشتناک و تب کردنای وحشتناکتر نبوده به جز چنتا سرماخوردگی کوچولو

چند وقت پیش داشتیم در مورد شغلا باهاش کار می کردم من چون قبلا ازش می پرسیدم دوس داری چیکاره شی ؟ اونم می گفت دُتُر یا همون دکتر خودمون

بهش گفتم: آرین دوست داری دکتر شی؟

یهو خیلی جدی  گفت : نه

منم که بد جور تو پوزم خورده بود [تشویش] گفتم: پس چیکاره می خوای بشی ؟

جواب داد : قنقان (دندان پزشک )

ذوق مرگ شدم از شغل آیندش [رضایت] هههههههههه

آخه چند وقت پیش رفته بودیم دندان پزشک مثل اینکه خیل توجه ش جلب شده البته بعد بهش فهموندم که دندون پزشک هم دکتر حساب میشه الان دیگه کسی اگه بگه دکتر می شی ؟ اول می گه بله بعد میگه قنقان (همزمان دستشم تو دهنش)


راستی یه قصر بازی نزدیک خونمون درست کردن حسابی خوش خوشان آرین شده [نیشخند]

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 15:12 توسط آزاده|

خدا رو شکر تابستون خوبی رو پشت سر گذاشتیم و آرین گلم کلی تفریح کرد و فک کنم در کل راضی بود از این تابستون.

کلی اتفاقات ریز و درشت افتاد که مهمترینش به دنیا اومدن آدرینا خواهر زاده گلم هستش اونم مثل خودم شهریور ماهیه

آرین یه مدتی بود که خیلی آروم و ساکت بود و من واقعا از این موضوع ناراحت بودم ولی خدا رو شکر الان خیلی شیطون شده اما در مورد حرف زدنش که تاخیر داشت متوجه شدم معمولا بچه هایی که زود تر از موعد به دنیا میان با یه همچین تاخیری نه تنها در تکلم بلکه در تمام مراحل اولیه رشدشون مواجه هستن مثل گردن گرفتن یا نشستن و یا راه روفتن و..

خوشبختانه خیلی کلمات رو میگه و تعدادی جمله هم بلده حتی وقتی من براش شعر می خونم مشخصه که اون شعر ها رو حفظه چون یه جاهایشو با من می خونه (کلماتی رو که بلده) و می تونم بگم به غیر از اشتیاق شدیدم برای شنیدن بلبل زبونی هاش هیچ نگرانی از بابت صحبت کردنش ندارم

امروز که دارم اینو می نویسم عید قربانه واقعا حرکات آرین بعد از رویت بع بعی دیدنی بود کلی همه بهش خندیدیم بازم مثل پارسال کلی گوسفند حیوونی رو  زد یه چیزاییی قاطی پاطی هم خطاب به گوسفند میگفت که متاسفانه نتونستم ترجمه کنمl


از خبرای خوب که بگذریم متاسفانه چیزایی هم هست که گفتنش آدمو ناراحت میکنه مثل بالا رفتن قیمت ارز و طلا و طبعا گرونی بی سابقه که گریبان مردم رو گرفته مثل نبود خیلی از مواد غذایی یا دارو  و کلا جنسای خوب خارجی

این روزا زندگی سخت شده و تو هر جمعی که می ری همه دارن در مورد همین موضوعات صحبت میکنن 

"پسرم امیدوارم وقتی سواد خوندن وبلاگمون رو پیدا کردی خبری از این مشکلات نباشه"



ادامه مطلب عکسارو می زارم



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 16:15 توسط آزاده|


اول از دوره جدید زندگی پسرم بگم و از یه مرحله بزرگتر شدنش

چند روزیه که دارم بهش دستشویی رفتن رو یاد میدم اینطوری دیگه حسابی مستقل میشه  مادرم و اطرافیان اصرار داشتن خیلی زود تر از اینها بهش آموزش بدم ولی من از دوستای مجازیم و کتابایی که خونده بودم و مطالبی که از اینترنت جمع کرده بودم می دونستم که تا 3 سالگی برای این کار وقت داره و اتفاقا نباید برای از پوشک گرفتن بچه ها عجله کرد یه سری علائم فیزیکی و روانی رو باید بچه ها داشته باشن با اینکه خیلی تحت فشار اطرافیان بودم (حتی بودن کسایی که این رو یه ضعف در پسر من می دیدن و شاید هم در من) می خواستم چند ماه دیگه هم صبر کنم تا اینکه یه روز یه اتفاق جالب افتاد

من تو آشپزخونه حسابی مشغول بودم که یهو متوجه شدم چند لحظه ایی صدایی از آرین نیست(پسر بچه ها رو هم که میشناسید ساکت بودن یعنی اینکه مشغول خرابکاری هستن) فورا صداش زدم و گفتم کجایی؟؟

شنیدم که میگه اووع

از اونجایی که با دیدن هر چیز کثیفی و هر چیزی که دوست نداره  کلمه اووووع رو بکار می بره گفتم حتما خرابکاری کرده چون اون لحظه پوشک نبود منم به سمتش دویدم دیدم رفته تو دستشوی خودش لامپ رو روشن کرده و در رو باز کرده بود و بدونه دمپایی تو دستشویی داشت جیش میکرد با اینکه از دیدن پاهای بدونه دمپایش وحشت کردن ولی هر جور که بود خودمو کنترل کردم و کلی هم تشویق

خلاصه چند بار دیگه هم این اتفاق تکرار شد و الانم که 3 روزی میشه که دارم حسابی تو دستشویی وقت میگذرونم ههههههه


28 اردیبهشت یه مسافرت 5 روزه رو شمال بودیم تو مجتمع تفریحی نفت محمود آباد خیلی خوش گذشت و البته بیشتر به آرین یه تعدادی عکس از سفرمون تو ادامه مطلب می زارم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 14:38 توسط آزاده|



      قالب ساز آنلاین